برای سردروا که رفاقت رابلداست
اگر این فندک لعنتی روشنمیشداهمیتی نداشت
که کجای شهر
سیگارت را زیر پا لهمیکنی،
مساله نیکوتین نیست؛
مساله رقص باآهنگی ست
که دوشیزگان ماخولیایی را
از نفس انداخته
و تو بیرون از همهمهی سالن
گوشهی این راهرو
به تغزل تمهای راک فکرمی کنی،
مساله گیتارالکترونیک نیست؛
به ورطه افتادن است
روبهرو دستهی سربازان
و پشتسر زبانههای آتش
و نبودنت پشت درهای بستهای
که مثل دندانههای درشت زیپی
کوچه رابه هم آوردهاند،
مساله زندان و شکنجه نیست؛
این است که اجازهی ملاقات را
تنها به اقوام درجه یک میدهند،
و تو بیگانه ای
که در پالتویی بلند
در باد پرسه میزند،
مساله باران نیست؛
ناتوانیمان است از ماندن دراتاق،
آنجا که هر شئ
مأمن خاطرهای ست
وهر رایحه زادگاه بوسهای،
مساله افتادن دکمهی لباس خواب نیست؛
ملالی ست
لمیده دربطن آراستگی.
مساله مرگ نیست
این است که دوستم نداری.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 1:38 توسط یسنا
|