بزم
دیری نمی پاید زیبایی ات
پرهیبی بی فروغ،
با عنادی به قدمت تاریخ،
کشان کشان بر تو می افتد؛
چال گونه ات را پر می کند،
از سنگریزه های سیاه،
دلمه های چربی و خون.
زمان بر اریکه ست
در کار کف رفتن زیبایی،
لمیده،
قدح قدح جان هورت می کشد
و ندیمه گان در برابرش،
برهنه پا،
بر براده های روح،
می رقصند.
زن سیاه تنگدست،
تاس می ریزد
وابلهانه دل داده به بخت...
تو،
ناخن خشک،
چنگ انداخته ای به زیبایی ات
و جهان باز هم کوچکتر از آغوش
و عشق هنوز هم،
فراخ تر از دشت،
خویش را به پای تو گسترانیده اند.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ ساعت 3:41 توسط یسنا
|