احتضار

 

تو
کنار خستگی ات آرمیده ای
شعرها
آن ندیمگان بی نوا
دل ریش ات را
تنزیب کرده اند

شب مکر تازه ای ست
تا در برابرت غارت کند
آنچه نسوزاند
آفتاب در قفا.

زمان
ولنگار
برپیکرت می خلد
بر انبان آماسیده ی خاطرات.

آن سوتر
جیرجیرک در انجیربن
گربه بر دیوار
دل تنگی ات را آواز کرده اند.

بخت برگشته گان
همواره
چنین مرده اند.

نشا

 

 

باد زنجره ات را می آورد
پلک هایت
هنگامه ی تندر
خسته و سرخ
بر خیزاب غنوده اند.

 

کوچک شده ای،
کودکی بی مادر،
بر پهنه ی سنگلاخ
با زانوان زخمی
از زمین خوردن های در غبار

 

لرزان سرود می خوانی
چرا که ترس
لب به سکوت گشوده است
و سوار بر ارابه
از سرزمینی،
به سرزمینی
هجرت می کند،
و تو را می برد
و زنجره ات را به باد می سپارد.

 

آنچه می خوانی
اما سرود نیست،
مویه ی گنگی ست
که خدای را،
فریاد در گلو،
به ستوه آورده است.
و زنان را از چارسو
به سویت می کشاند،
به شهرت؛
به جلجتای برهوت
با مادرانی بر صلیب افسوس
و پستان هایی
که بیهوده سر می روند.

 

اندوهی تو را
از شیر گرفته
و به باد داده ست.

 

سینه چاک
زن را کاشته ای
و آسمان را به آبیاری اش گماشته ای.

 

 

زخم آور

 

چون خراش بر سطوح صیقلی

نور را در سرش می شکند 

عشق.

 

چون قدیسی بی اعتنا به درد

سرانگشت ناسور خاطره را

چاک می دهد،

در کوره راهش.

 

چون گوشت در جذام

می سوزد تنش

در عشق.

 

با این همه بی دریغ،

بزرگ می دارد

این تبعید در آوارگی را،

چون پیری در برابر سرنوشت.

 

و پای می کوبد

در خانه ی دودگون خویش

با این نغمه ی حزین هرزه درای

از زخمه ی عشق.