باد زنجره ات را می آورد
پلک هایت
هنگامه ی تندر
خسته و سرخ
بر خیزاب غنوده اند.

 

کوچک شده ای،
کودکی بی مادر،
بر پهنه ی سنگلاخ
با زانوان زخمی
از زمین خوردن های در غبار

 

لرزان سرود می خوانی
چرا که ترس
لب به سکوت گشوده است
و سوار بر ارابه
از سرزمینی،
به سرزمینی
هجرت می کند،
و تو را می برد
و زنجره ات را به باد می سپارد.

 

آنچه می خوانی
اما سرود نیست،
مویه ی گنگی ست
که خدای را،
فریاد در گلو،
به ستوه آورده است.
و زنان را از چارسو
به سویت می کشاند،
به شهرت؛
به جلجتای برهوت
با مادرانی بر صلیب افسوس
و پستان هایی
که بیهوده سر می روند.

 

اندوهی تو را
از شیر گرفته
و به باد داده ست.

 

سینه چاک
زن را کاشته ای
و آسمان را به آبیاری اش گماشته ای.