کافه
نشسته بودیم در پاتوق دلارام،
شب،
یله بر نیمکت کهنه ی اندوه،
دست در جیب،
گوش بر لرزش گیرای سازهای زهی،
رستگار،
چشم در چشمان هم،
که سال ها ستوهیده
از تقدیری سترگ،
می درخشیدند از عشق.
نشسته بودیم و
قاشق قاشق شیرین می شد قهوه،
تا بکاهد خستگی از تن،
خستگی تا صبح زمین گیر کتابی دشوار،
خستگی تا عصر گز کردن کولی وار بازار،
خستگی تا شب تلواسه و تاس
و تا بامداد،
دود اندود،
شادخوار،
به تعبیر کابوس شکست
نشسته بودیم،
همپالکی هامان یک یک روانه ی کنجی،
تو دست در جیب،
میز را حساب کردی.
زیبایی،
بساط خواب بر می چید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 5:34 توسط یسنا
|