نشسته بودیم در پاتوق دلارام،

شب،

یله بر نیمکت کهنه ی اندوه،

دست در جیب،

گوش بر لرزش گیرای سازهای زهی،

رستگار،

چشم در چشمان هم،

که سال ها ستوهیده

از تقدیری سترگ،

می درخشیدند از عشق.

 

نشسته بودیم و

قاشق قاشق شیرین می شد قهوه،

تا بکاهد خستگی از تن،

خستگی تا صبح زمین گیر کتابی دشوار،

خستگی تا عصر گز کردن کولی وار بازار،

خستگی تا شب تلواسه و تاس

و تا بامداد،

دود اندود،

شادخوار،

به تعبیر کابوس شکست

نشسته بودیم،

همپالکی هامان یک یک روانه ی کنجی،

تو دست در جیب،

میز را حساب کردی.

 

زیبایی،

بساط خواب بر می چید.