وقتی چند روز نخوابیده باشم

و زیر تلی از رویا

خمیازه بکشم؛

و چشم انداز مرتعش

کتابخانه ای

در بسترِ پروسوسه ی ملال باشد ؛

وعطر، یادگارِ بوسه ؛

و موسیقی، 

خنده در ظهری مه آلود؛

و ترس،

پوسته ی لزج خلوت ؛

و دست، 

دست نیافتنی ترین حقیقت؛

و مغاک، 

گشوده ترین آغوش؛

فکر می کنم :

دوستت دارم.