وقتی چند روز نخوابیده باشم
و زیر تلی از رویا
خمیازه بکشم؛
و چشم انداز مرتعش
کتابخانه ای
در بسترِ پروسوسه ی ملال باشد ؛
وعطر، یادگارِ بوسه ؛
و موسیقی،
خنده در ظهری مه آلود؛
و ترس،
پوسته ی لزج خلوت ؛
و دست،
دست نیافتنی ترین حقیقت؛
و مغاک،
گشوده ترین آغوش؛
فکر می کنم :
دوستت دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 11:0 توسط یسنا
|