چون خراش بر سطوح صیقلی

نور را در سرش می شکند 

عشق.

 

چون قدیسی بی اعتنا به درد

سرانگشت ناسور خاطره را

چاک می دهد،

در کوره راهش.

 

چون گوشت در جذام

می سوزد تنش

در عشق.

 

با این همه بی دریغ،

بزرگ می دارد

این تبعید در آوارگی را،

چون پیری در برابر سرنوشت.

 

و پای می کوبد

در خانه ی دودگون خویش

با این نغمه ی حزین هرزه درای

از زخمه ی عشق.